محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
248
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )
پروردگارشان ، همه اجتماع كرده بودند تا دخول قشتاليان پيروزمند را به شهر خود بنگرند . السيد و سپاهش به بلنسيه درآمدند و بر خلاف شروط معاهدهنامه نخست برجها را اشغال كردند و السيد به قصر درآمد . سپس اشراف شهر را گردآورد و خطابهاى ايراد كرد حاكى از اينكه مىخواهد بساط عدالت بگسترد و خود به شكايات مردم گوش فرادهد و هرصاحب حقى را به حقش برساند و از اينگونه وعدهها . مسيحيان بيشتر خانههاى شهر را اشغال كردند و هيچكس به دادخواهى مردم گوش نسپرد . السيد همهء اموال القادر بن ذو النون را از ابن جحاف بستد و او را در منصبش ابقا كرد . ابن جحاف قاضى شهر بود . ولى السيد در باب ذخاير و اموالى كه از القادر به جاى مانده بود بر او سخت گرفت و خواست در برابر اعيان دو ملت مسيحى و مسلمان سوگند خورد . ابن جحاف سوگند خورد كه از اين اموال هيچ پنهان نكرده و نزد او هيچ نيست . السيد تهديد كرد كه اگر از اين پس چيزى از آن اموال در نزد او يافته شود خونش مباح است . بر اين پيمان اعيان دو ملت موافقت كردند . قضا را پس از اندكزمانى السيد به نهانگاه آن صندوق گوهرها و زينتهايى كه ابن جحاف به هنگام قتل القادر از او گرفته بود راه يافت . اين امر خبر از فاجعهء دردناكى مىداد . مورخ بلنسى معاصر او ابو العباس ابن علقمه كه خود شاهد ماجرا بوده شرح دلگدازى از آن را آورده است : السيد در حال فرمان داد تا ابن جحاف و همهء افراد خاندانش را دستگير كردند و او را به شكنجه كشيد . سپس فرمان داد در آتش بسوزانندش . آنگاه در ميدان شهر آتشى عظيم افروختند و آن قاضى مجاهد با دليرى تمام راه سرنوشت خويش را پيمود . ابن علقمه كه خود از شاهدان اين واقعهء غمانگيز بوده است گويد : « القنبيطور فرمان داد ابن جحاف را به سختى شكنجه كنند . سپس فرمان داد تا هيزم فراوان گرد آوردند . در زمين چالهاى كندند و او را درون آن نگه داشتند و گرداگرد او هيزم ريختند و آتش زدند . ابن جحاف خود با دو دست خويش آتش را به خود مىچسبانيد تا زودتر جانش از تن بيرون رود . » « 18 » ابن بسام نيز حادثهء به آتش سوختن ابن جحاف را نقل كرده ، گويد : « كسى كه
--> ( 18 ) . ذيل البيان المغرب ، ج 3 / ص 306 .